به ادامه مطلب بروید.....
روزي مردي پسر کوچکش را به بازار فرستاد تا کلهي پختهي گوسفند بخرد و به خانه بياورد. کودک کله را خريد اما بوي خوش آن براي کودک گرسنه قابل تحمل نبود، پس به گوشهاي رفت و گوشت و مغز و چشم و زبان آن را خورد و بعد استخوانهاي آن را در نان پيچيد و با خود به خانه آورد. وقتي پدر نان را گشود و با استخوانهاي سر گوسفند رو به رو شد به پسر گفت:
ـ چشمهاي او کجاست؟
کودک گفت: اين گوسفند کور بوده است!
ـ زبان او کجاست؟
ـ اين گوسفند لال بوده است!
ـ هرچه ميگويي قبول، اما مغز او کجاست؟
ـ اين گوسفند مغزش را در آموزش به گوسفندهاي ديگر از دست داده است.
پدر در حالي که استخوانها را دوباره در نان ميپيچيد به پسر گفت: برخيز،برخيز و به دکان کلهپز برو، و بگو که من اين کله را نميخواهم. کودک گفت: او اين کله را از من پس نخواهد گرفت، زيرا آن را با تمام عيبهايش به من فروخته است!!
مسئولين يک مؤسسه خيريه متوجه شدند که وکيل پولداري در شهرشان زندگي ميکند و تاکنون حتي يک ريال هم به خيريه کمک نکرده است. پس يکي از افرادشان را نزد او فرستادند.
مسئول خيريه: آقاي وکيل، ما در مورد شما تحقيق کرديم و متوجه شديم که الحمدالله از درآمد بسيار خوبي برخورداريد اکنون هيچ کمکي به خيريه نکردهايد. نميخواهيد در اين امر خير شرکت کنيد؟
وکيل: آيا شما در تحقيقاتي که در مورد من کرديد، متوجه شديد که مادرم بعد از يک بيماري طولاني سه ساله، هفته پيش در گذشت و در طول آن سه سال، حقوق بازنشستگياش کفاف مخارج سنگين درمانش را نمي داد؟
مسئول خيريه: (با کمي شرمندگي) نه، نميدانستم. خيلي تسليت ميگويم.
وکيل: آيا در تحقيقاتي که در مورد من کرديد، فهميديد که برادرم در جنگ هر دو پايش را از دست داده و ديگر نميتواند کار کند و زن و ? بچه دارد و سالهاست که خانه نشين است و نميتواند از پس مخارج زندگيش برآيد؟
مسئول خيريه: (با شرمندگي بيشتر) نه. نميدانستم. چه گرفتاري بزرگي ...
وکيل: آيا در تحقيقاتتان متوجه شديد که خواهرم سالهاست که در يک بيمارستان رواني است و چون بيمه نيست در تنگناي شديدي براي تأمين هزينههاي درمانش قرار دارد؟
مسئول خيريه که کاملاً شرمنده شده بود گفت: ببخشيد. نميدانستم اين همه گرفتاري داريد ...
وکيل: خوب. حالا وقتي من به اينها يک ريال کمک نکردهام، شما چطور انتظار داريد که به شما کمک کنم؟
يه روز يه آقايي نشسته بود و روزنامه ميخوند که زنش يهو ماهي تابه رو ميکوبه سرش.
مرده ميگه: برا چي اين کارو کردي؟
زنش جواب ميده: به خاطر اين زدمت که تو جيب شلوارت يه تيکه کاغذ پيدا کردم که توش اسم "جنى" نوشته شده بود ...
مرده ميگه: وقتي هفته پيش براي تماشاي مسابقه اسبدواني رفته بودم اسبي که روش شرط بندي کردم اسمش "جني" بود.
زنش معذرت خواهي ميکنه و ميره به کاراي خونه برسه.
سه روز بعدش مرد داشت تلويزيون تماشا ميکرد که زنش اين بار با يه قابلمه بزرگتر کوبيد رو سر مرده که تقريبا بيهوش شد.
وقتي به خودش اومد پرسيد: اين بار برا چي منو زدي؟
زنش جواب داد: آخه اسبت زنگ زده بود
توهم
اين داستان رو دوستم برام تعريف کرده و قسم ميخورد که واقعيه:
دوستم تعريف ميکرد که يک شب موقع برگشتن از ده پدري تو شمال طرف اردبيل، جاي اين که از جاده اصلي بياد، ياد باباش افتاده که مي گفت؛ جاده قديمي با صفا تره و از وسط جنگل رد ميشه!
اينطوري تعريف ميکنه: من احمق حرف بابام رو باور کردم و پيچيدم تو خاکي، 20 کيلومتر از جاده دور شده بودم که يهو ماشينم خاموش شد و هر کاري کردم روشن نميشد.
وسط جنگل، داره شب ميشه، نم بارون هم گرفت. اومدم بيرون يکمي با موتور ور رفتم ديدم نه ميبينم، نه از موتور ماشين سر در ميارم!
راه افتادم تو دل جنگل، راست جاده خاکي رو گرفتم و مسيرم رو ادامه دادم. ديگه بارون حسابي تند شده بود.
با يه صدايي برگشتم، ديدم يه ماشين خيلي آرام و بيصدا بغل دستم وايساد. من هم بيمعطلي پريدم توش.
اين قدر خيس شده بودم که به فکر اين که توي ماشينو نيگا کنم هم نبودم. وقتي روي صندلي عقب جا گرفتم، سرم رو آوردم بالا واسه تشکر، ديدم هيشکي پشت فرمون و صندلي جلو نيست!!!
خيلي ترسيدم. داشتم به خودم مياومدم که ماشين يهو همون طور بيصدا راه افتاد.
هنوز خودم رو جفت و جور نکرده بودم که تو يه نور رعد و برق ديدم يه پيچ جلومونه!
تمام تنم يخ کرده بود. نميتونستم حتي جيغ بکشم. ماشين هم همين طور داشت ميرفت طرف دره.
تو لحظههاي آخر خودم رو به خدا اين قدر نزديک ديدم که بابا بزرگ خدا بيامرزم اومد جلو چشمم.
تو لحظههاي آخر، يه دست از بيرون پنجره، اومد تو و فرمون رو چرخوند به سمت جاده.
نفهميدم چه مدت گذشت تا به خودم اومدم. ولي هر دفعه که ماشين به سمت دره يا کوه ميرفت، يه دست مياومد و فرمون رو ميپيچوند.
از دور يه نوري رو ديدم و حتي يک ثانيه هم ترديد به خودم راه ندادم. در رو باز کردم و خودم رو انداختم بيرون. اين قدر تند ميدويدم که هوا کم آورده بودم.
دويدم به سمت آبادي که نور ازش مياومد. رفتم توي قهوه خونه و ولو شدم رو زمين، بعد از اين که به هوش اومدم جريان رو تعريف کردم.
وقتي تموم شد، تا چند ثانيه همه ساکت بودند، يهو در قهوه خونه باز شد و دو نفر خيس اومدن تو،
يکيشون داد زد: ممد نيگا! اين همون احمقيه که وقتي ما داشتيم ماشينو هل ميداديم سوار ماشين ما شده بود.
عيب کوچولوي عروس
جواني مي خواست زن بگيرد به پيرزني سفارش کرد تا براي او دختري پيدا کند. پيرزن به جستجو پرداخت، دختري را پيدا کرد و به جوان معرفي کرد وگفت اين دختر از هر جهت سعادت شما را در زندگي فراهم خواهد کرد.
جوان گفت: شنيده ام قد او کوتاه است
پيرزن گفت:اتفاقا اين صفت بسيار خوبي است، زيرا لباس هاي خانم ارزان تر تمام مي شود
جوان گفت: شنيده ام زبانش هم لکنت دارد
پيرزن گفت: اين هم ديگر نعمتي است زيرا مي دانيد که عيب بزرگ زن ها پر حرفي است اما اين دختر چون لکنت زبان دارد پر حرفي نمي کند و سرت را به درد نمي آورد
جوان گفت: خانم همسايه گفته است که چشمش هم معيوب است
پيرزن گفت: درست است ، اين هم يکي از خوشبختي هاست که کسي مزاحم آسايش شما نمي شود و به او طمع نمي برد
جوان گفت: شنيده ام پايش هم مي لنگد و اين عيب بزرگي است
پيرزن گفت: شما تجربه نداريد، نمي دانيد که اين صفت ، باعث مي شود که خانمتان کمتر از خانه بيرون برود و علاوه بر سالم ماندن، هر روز هم از خيابان گردي ، خرج برايت نمي تراشد
جوان گفت: اين همه به کنار، ولي شنيده ام که عقل درستي هم ندارد
پيرزن گفت: اي واي، شما مرد ها چقدر بهانه گير هستيد، پس يعني مي خواستي عروس به اين نازنيني، اين يک عيب کوچک را هم نداشته باشد.
احمد شاملو
دو ديوانه
فرهاد و هوشنگ هر دو بيمار يک آسايشگاه روانى بودند. يکروز همينطور که در کنار استخر قدم مى زدند فرهاد ناگهان خود را به قسمت عميق استخر انداخت و به زير آب فرو رفت.
هوشنگ فوراً به داخل استخر پريد و خود را در کف استخر به فرهاد رساند و او را از آب بيرون کشيد.
وقتى دکتر آسايشگاه از اين اقدام قهرمانانه هوشنگ آگاه شد، تصميم گرفت که او را از آسايشگاه مرخص کند.
هوشنگ را صدا زد و به او گفت: من يک خبر خوب و يک خبر بد برايت دارم. خبر خوب اين است که مى توانى از آسايشگاه بيرون بروى، زيرا با پريدن در استخر و نجات دادن جان يک بيمار ديگر، قابليت عقلانى خود را براى واکنش نشان دادن به بحرانها نشان دادى و من به اين نتيجه رسيدم که اين عمل تو نشانه وجود اراده و تصميم در توست.
و اما خبر بد
اين که بيمارى که تو از غرق شدن نجاتش دادى بلافاصله بعد از اين که از استخر بيرون آمد خود را با کمر بند حولة حمامش دار زده است و متاسفانه وقتى که ما خبر شديم او مرده بود.
هوشنگ که به دقت به صحبتهاى دکتر گوش مى کرد گفت: او خودش را دار نزد. من آويزونش کردم تا خشک بشه...
.....................
حالا من کى مى تونم برم خونهمون ؟
آفرينش انسان
روزي دخترک از مادرش پرسيد: 'مامان نژاد انسان ها از کجا اومد؟مادر جواب داد: خداوند آدم و حوا را خلق کرد. اون ها بچه دار شدند و اين جوري نژادانسان ها به وجود اومد.
دو روز بعد دختر همين سوال رو از پدرش پرسيد.
پدرش پاسخ داد: 'خيلي سال پيش ميمون ها تکامل يافتند و نژاد انسان ها پديد اومد..'
دخترک که گيج شده بود نزد مادرش رفت و گفت:مامان تو گفتي خدا انسان ها روآفريد ولي بابا ميگه انسان ها تکامل يافته ي ميمون ها هستند...من که نمي فهمم!
مادرش گفت: عزيز دلم خيلي ساده است. من بهت در مورد خانواده ي خودم گفتم و بابات درمورد خانواده ي خودش!
برچسب:
نویسنده: مرتضی