تو یه بهشتی به اسم " آبودان "
بشون گفت از این همه امکانات استفاده
کنید غیر از " عینک ریبن " ای فقط خاص
بچا آبودانه..!
اینا هم هی تا تونستن فلافل و سمبوسه و
پاکورا خوردنو و تو شط شنا کردن و ... تا
یه روز شیطون اومد سراغشون:
شیطون : سلام آدم . خوبی کوکا پَ تو تو
آبودان داری راه می ری بدون عینک ریبن ..
خداییش سِه داره!
آدم: ها چته اومدی گولُم بزنی؟ مو می خوام
تقوا پیشه کنُم!
شیطون: ولک خدا رو کولت نمی بینی اصن
حوا نگات نمی کنه؟ هی چشش دنبال بچا
آبودانه! بیا ای عینک ریبنو بزن آسمون!!
خلاصه آدم وسوسه شد و از عینک ریبن بچا
آبودان زد! به حوا هم داد!خدا هم غضبشون
کرد فرستادشون حومه آبودان !! ایناهم
پشیمون شدن که چرا تقوا پیشه نکردن!!!
40 سال ها گریه و زاری کردن تا خدا بشون
گفت بیا شما هم میتونین عینک ریبن
بزنین اما جاتون حومه آبودانه!